سيد محمد باقر برقعى
700
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
همه برقسيرند و بر جاى خويش * نيايند بيرون ز مأواى خويش يكى روح قدسيست برتر ز روح * كه جان را از آن روح باشد فتوح به هر جان كه او را شود آشيان * برد خانهء خويش بر آسمان پرد تا به عرش و به مأواى خود * برد آشيان را به صحراى خود اگر مىتوانى پر او بگير ! * بدان پر فراتر ، پر از اين اثير مكان چونكه او را بود لامكان * نه دوزخ نشان جويدش نه جنان چو « سرّى » كه او با پرعشق راند * به جايى كه از او نشانى نماند دور عمر عهد شباب جمله به آه و فغان گذشت * پيرى چسان رَود كه جوانى چنان گذشت آبى به جوى عمر روان بود باصفا * تا ديده ديد از نظر ، آب روان گذشت آمدشدِ نفس كه پر از مرغ روح بود * در هر نفس كه منزل از اين آشيان گذشت ناكام و كام و شادى و غم پايدار نيست * چون عمر بىقرار هم اين و هم آن گذشت بلبل اميد خندهء گل بود در چمن * تا خنده كرد غنچه بهار و خزان گذشت « سرّى » زمان عمر عجب زود سير بود * همچون نسيم صبح كه بر بوستان گذشت وادى عشق عاشق آن نيست كه از عشق تو رسوا نشود * طالب آن نيست كه ديدار تو جويا نشود رخ نمودى و دلم بردى و مجنون كردى * كيست آن كس كه پرى بيند و پيدا نشود تا تو تعليم سخن بر دل دانا نكنى * هيچ گوينده از اين مرتبه گويا نشود زاد اين مرحله عشق است ، به معشوق قسم * طىّ اين راه پر از وسوسه از پا نشود غير عاشق نتواند كه دم از عشق زند * ز آنكه هر جانورى ماهى دريا نشود تا كه بادى نوزد از طرف وادى دوست * خاك ره ، رهسپر عوج ثريّا نشود گفتمش كى به وصالت برسم ، گفت برو * تا كه از خود نرهد ، هيچكسى تا نشود